ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  

دوستان گلی که هنوز اینجا سر میزنن تاخیر من رو جهت اطلاع ندادن غیبتم بر من ببخشند ... به محض اینکه تصمیم به نوشتن گرفتم برای تک تکشون کامنت خواهم گذاشت . بیش از این شرمنده شما نخواهم شد ...


کلمات کلیدی:
سیما ی نازنینم
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥  

سلام به همه دوستان گل و مهربونم که با همه تنبلی های من صبوری میکنن ...

الان که بعد از مدت ها دوباره میخوام بنویسم احساس شاگرد مدرسه ای رو دارم که از وسط های سال به مدرسه جدید میره و کلی از همکلاسی هاش عقبه ...منو ببخشین برای این همه مدت بیخبری .....

انقدر تنبلی کردم و خاطرات سفر ایرانم رو ننوشتم که حالا تا بیست روزه دیگه دوباره برنامه سفر  ایران  دارم و احتمالا همه خاطراتم رو یک جا باید بنویسم ...

اینبار برای عروسی برادرم میرم و دوهفته ای برمیگردم . میخوام همینجا ثبت کنم که به خودم قول دادم تا حد ممکن نذارم این وبلاگ  خاک بخوره ...شما هم دعا کنید حالا که هدیه به یک سالگیش نزدیک میشه .استقلال بیشتری پیدا کنه و من وقت ازاد تری داشته باشم  ...و اما خبرهای خوب من !

دوست بسیار  عزیزی دارم به اسم سیما  که باهاش احساس خیلی نزدیکی زیادی دارم .وقتی باهاش حرف میزنم یه حس خیلی خوبی بهم دست میده بهش اطمینان دارم و تمام احساسات قلبیم رو بهش میگم . این دوست نازنین من از اون دسته ادم هایی هست که موقع نیاز بدون اینکه ازش بخوای درکنارته و طوری مشکلاتت رو اسون جلوه میده که ارامش میگیری و فکر میکنی اصلا چنین مشکلی وجود نداره ..من همیشه روش حساب میکنم ..زندگی بسیار موفقی داره خودش و همسرش عاشقانه ازدواج کردن و هردو مهندس عمران هستن و ایران زندگی میکنن .  دو سالی بود که تقریبا منتظر بچه بود ولی متاسفانه حامله نمیشد خیلی هم عاشق بچست .تو این مدت خیلی در این مورد باهم صحبت میکردیم و براش دعا میکردم ... درست چند روز بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم و خبر حاملگی دوست نی نی سایتیم رو دادم سیما به من اس ام اس زد و خبر بارداریش رو داد . نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم چون میدونستم تا چه حد این دوسال اذیت شد وچقدر برای چنین روزی لحظه شماری  میکرد ... جالب اینجاست که هردوی این دوستان من اهل شهرهای شمالی کشور  هستن و هردو هم بچشون دی ماهی شد ... حس میکنم اروزهام یکی یکی دارن براورده میشن . براش دعا کنین بارداریه راحتی داشته باشه خیلی دختر مهربون و دوست داشتنیه ...

خبر خوب دیگه اینکه همون برادری که تیرماه برای مراسم عروسیش به ایران میرم نفر سوم کنکور فوق لیسانس شد و رشته ای که تنها 5 نفر دانشگاه تهران پذیرش داره و او نفر سومش هست رو انتخاب کرد ... بهش افتخار میکنم ...

برای هدیه نازم دارم تو دفترخاطراتش مینویسم .چون ناخوداگاه میترسم یه روزی نتونم به وبلاگم دسترسی داشته باشم فقط بگم  شیرین تر از قند که میگن   برای من مصداقش خود هدیه هست دوستانی که فرزند دارن میدونن من چی میگم  . توی یه پست مفصل شاید  در مورد شیرین کاری ها و شیطنت هاش براتون بنویسم .

راستی باید مشخصات نویسنده کنار وبلاگم رو عوض کنم من حالا 30 ساله ام . دو روز پیش تولدم بود .همیشه فکر میکردم یک زن سی ساله چه راه طولانی رو طی کرده و چقدر با تجربه است اما حالا که به سی سالگی رسیدم احساس میکنم تازه اول راه هستم ...

کسی از شما خرداد ماهی هست ؟

به فرانک نازم

عزیز دلم نمیدونی چقدر از اینکه وبلاگم رو میخونی خوشحالم  . دوستت دارم خیلی زیاد ...

امروز عکسای خوشگل الینا مخملی رو دیدم و دلم ضعف رفت من هم در پست اینده عکس هدیه رو خصوصی میذارم .

 


کلمات کلیدی:
نی نی دوست نی نی سایتی من
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤  

نزدیکه دوسال هست که با نی نی سایت اشنا هستم  . دقیقا از اواخر اردیبهشت  1386 و به لطف این سایت دوستان خیلی خوبی پیدا کردم و البته اطلاعات مفیدی در زمینه بارداری و اصول بچه داری .

بعد از اینکه از ایران برگشتم با دوست نازنینی که تو همین سایت همو شناختیم  قرار ملاقات گذاشتیم . برای اولین بار بود که همو میدیدیم و قبلش تنها از طریق یاهو مسنجر با هم ارتباط داشتیم  و یکی دوبار هم تلفنی صحبت کرده بودیم . تنها میدونستم که دوستم 6 ماهه از طریق ازدواجش به اینجا اومده . همسرش پزشکه و خودش رشته تحصیلیش الکترونیک بوده و به شدت عاشق نی نیه . روز ملاقات خیلی هیجان زده بودم چون این اولین قراره اینترنتی من بود . تا حد ممکن سعی کردم خوش لباس و خوش ظاهر باشم و قشنگ ترین لباس هدیه رو هم تنش کردم و به  موهاش  گل سر زدم .روبروی مک دونالدز قرارگذاشتیم . جایی که کلاس زبان دوستم اونجا بود . همینطور که کنار کالسکه هدیه ایستاده بودم . دیدم یه دختر ظریف و خوشگل مومشکی به طرفم میاد . سلام کردیم و روبوسی و بعد داخل رستوران رفتیم .ساعت ها به صحبت کردن مشغول شدیم و با هم غذا خوردیم  .خیلی از دیدنش خوشحال شدم چون از اون تیپ ادم های اروم و دوست داشتنی بود و دوستیش خیلی به دلم نشست ... این قرارها باز هم تکرار شد تا اینکه جمعه هم یه قرار دیگه کنار راه اهن مرکز شهر گذاشتیم . وقتی دیدمش از دفعه های قبل خیلی زیبا تر شده بود . بهش گفتم خیلی عوض شدی و البته قشنگ تر . خندید و گفت لطف داری اینطور نیست . گفتم حس میکنم حامله ای .خوشحال شد و گفت خدا کنه همینطور باشه که میگی خیلی دلم میخواد که باشم و دلایلش رو قبلا بهم گفته بود ...   برای خرید به فروشگاه رفتیم . بارهای من کمی سنگین بود . میخواست کمکم کنه نگذاشتم گفتم تو اگه حامله باشی نباید چیزی بلند کنی . میخواست هدیه رو بغل کنه نگذاشتم . موقعی که به کافی شاپ رفتیم از کیک خودم بهش تعارف کردم که دلش نخواد . بهم گفت درست مثل یک زن حامله باهام رفتار میکنی .گفتم حتما حامله ای که من اینطور رفتار میکنم . هدیه هم چندین بار کلمه نی نی رو تکرار میکرد . موقع خداحافظی بهش گفتم بیا بریم داروخونه بی بی چک بگیر از این مدل هایی که 1 هفته زودتر نشون میده . رفتیم و خریدیم و قرار شد هروقت گذاشت خبرش رو به من بده و من با این امید که خبر خوبی بهم بده ازش خداحافظی کردم .

شنبه و یکشنبه که همسرش خونه هست معمولا پای کامپیوتر نمیاد . شنبه  براش اف گذاشتم که میدونم نمیایی اما اگر اومدی و وسوسه شده بودی زودتر از دوشنبه بی بی چک رو بذاری یه اف کوتاه برام بذار و خبرش رو بده .

دیدم یکشنبه برام پیغام گذاشته بود که بله هدیه نی نی رو دیده بود تو دل من ... من حامله ام و بعد از همسرم تو اولین کسی هستی که خبر رو بهش میدم . خیلیییییییی خوشحال شدم براش . میدونم که اینجا رو نمیخونه ولی احساس کردم این نی نی شاید روزی دوست صمیمی هدیه باشه  و دلم میخواد  اینجا ثبتش کنم . نی نی دوستم .  نازنینم قدمت مبارک قلب


کلمات کلیدی:
هدیه و دوستانش در ایران
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱  
کلمات کلیدی:
خاطرات سفر ایران 2
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩  

هوای داخل هواپیما گرمه . لباس های رویی هدیه رو درمیارم و همه وسایلم رو پایین پام میذارم . برای هدیه موز و بیسکوئیت اوردم و البته غذای مخصوصش رو که از مهماندار خواهش میکنم داخل یخچال بگذاره . هرچی زمان بیشتر میگذره خیال من راحت تر میشه . هدیه خیلی اروم و خوشحال به دور و برش نگاه میکنه بدون هیچ گونه بیتابی و گریه ای  . بعد از چند ساعت اقایی که پشت سر من نشسته به من میگه خانوم ماشالله دخترتون خیلی ارومه . من  هم  دو بچه دارم که تو سن دختر شما که بودن هربار میومدیم ایران مصیبتی داشتیم انقدر گریه میکردن که ما پشیمون میشدیم از مسافرتمون . لبخند میزنم و تشکر میکنم و تو دلم میگم خدا کنه تا اخر همینجور باشه . جاش رو عوض میکنم و غذاش رو میدم . دخترکم خوابش میگیره کم کم . خانوم مهماندار برام تخت مخصوص نوزاد میاره و هدیه رو داخلش میذارم . فکرم میره پیش همسری . اینکه امشب که برمیگرده خونه چقدر تنهایی  سخته براش . مخصوصا با نبود هدیه و روروئک و صندلی غذای خالیش که تو سالن پذیرایی نموداره ...

5 ساعت پرواز بلاخره  تموم میشه و خلبان  اقامت خوشی رو برای مسافران در تهران ارزو میکنه .پر از شوق میشم . وسایلم رو جمع میکنم . موهای هدیه رو شونه میزنم و یه گل سر قرمز رنگ براش میزنم .به خودم کمی عطر میزنم و میرم تو صف مسافرینی که منتظر بازشدن در  هواپیما هستن . دعا دعا میکنم بارم زود بیاد و من برم اون ور شیشه .جایی که چندین چشم منتظر و مهربون برای دیدن ما این همه راه اومدن . از صف کنترل پاسپورت رد میشم .چقدر برخوردشون نسبت به کارکنان فرودگاه مهراباد ملایم تره . از سر پله ها خواهرم رو میبینم که برامون دست تکون میده وای چقدر ذوق میکنم . هر چی چشم میندازم مامانم رو نمیبینم . همه اومدن جز مامان ... میرم سمت بارها . وای چه زود ارزوم براورده میشه . چمدونام جز اولین بار ها میاد بیرون . مسئول گمرک یه نگاهی به چمدونام و یه نگاهی به هدیه میندازه و میگه چیز خاصی که نداری ؟ میگم نه . میگه بفرمائید . میام سالن اصلی . میبنم یه هفت سین خیلی بزرگ در بدو ورود چیدن چقدر هم خوشگله . کمی جلوتر . تمام اعضای خانوادم جز مادرم اومدن . در حین روبوسی میپرسم پس مامان کو ؟ برادر بزرگم که با خانومش اومده میگه مامان میگرن داشت قرص خواب اور خورده بود بیدارش نکردیم . یه ذره دلم میگیره . تا حالا نشده بود بیام ایران و مامان با یه دسته گل خوشگل نیاد فرودگاه . برادر کوچیکم رو میبینم چقدر خوش تیپ و ناز شده  . میدونم که تازگی ها با دختر نازنینی تو دانشگاهش اشنا شده و حسابی روزهای عاشقانه ای رو میگذرونه . کمی سر به سرش میذارم و میگم پس زنداداشم چرا نیومده ؟ برادر بزرگم دست خانومش تو دستشه و مدام به هدیه نگاه میکنن . چقدر به همدیگه میان . هردو اروم و خوش برخورد و دوست داشتنی . خواهر گلم  مثل همیشه خوش خنده و شاد و سرحال از لحظه لحظه های هواپیما و کارای هدیه  ازم سوال میکنه ...

از فرودگاه خارج میشیم و به سمت تهران راه میفتیم . چقدر راه طولانیه ولی خوب خوبیش اینه که میشه باهم کلی دردل کرد و حرف زد . به همسری زنگ میزنم و خبر میدم که رسیدم . حال هدیه رو میپرسه و بهش میگم چقدر دختر خوبی بوده . قرار میذاریم فردا مفصل باهم حرف بزنیم ....

دوستان گلم ببخشید من باز بدقول شدم .  به این نتیجه رسیدم که بهتره خاطراتم رو خلاصه تر بنویسم . درضمن هرکدومتون اگر تجربه یه بچه 9 ماه نیمه که مدام چهاردست و پا میره و کارای خطرناک میکنه داشته باشه میفهمه که من  چقدر وقت  کم میارم  و همینکه بتونم چند تا وبلاگ بخونم و ایمیل جواب بدم خودش کلیه ... شاید در اینده این  وبلاگ رو بایگانی کنم .

راستی از این به بعد به کامنت ها پاسخ میدم . ممنون که وقت میذارین . بوس


کلمات کلیدی:
خاطرات سفر ایران
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸  

جمعه , 23 اسفند  , فرودگاه Genève

برای بار صدم کیفم رو باز میکنم  و تمام مدارک سفر اعم از پاسپورت , بلیط و کارت اقامت خودم  و هدیه  رو چک میکنم  .نمیدونم چرا همیشه موقع سفر وسواس میگیرم ... هدیه خوشحال و اروم بغل بابایی به مسافرا نگاه میکنه و درکی از اینکه کجاهست و به کجا میره نداره . تو صف تحویل چمدان ها ایستادیم . تمام حواسم به همسریه . دلم میخواد خوب نگاش کنم و لحظه های اخر همه سفارشام رو بهش بکنم . میدونم که حسابی  دلتنگش میشم . دوهفته دوری زمان زیادیه برامون . بهش لبخند میزنم و میگم اخرش دل از کار نکندی ها .در جوابم میخنده و میگه خودت که میدونی الان فصل نمایشگاه ماشینه و شهر پر میشه از توریست و  فرصت خوبیه برای کار . نوبتمون میشه . یه خانوم خوشگل و خوش اخلاق چمدون ها رو تحویل میگیره . یه نگاه به هدیه میکنه و یه نگاه به همسری . میگه دختر و پدر کپی هم هستن . من هم به این جمله تکراری که بار ها و بارها از زبان همه شنیدم لبخند میزنم و حرفش رو تائید میکنم . همسری یک برگه اجازه برای همراهی تا اخرین سالن خروجی میگیره . بارمون درست 40 کیلو هست و مشکل اضافه بار نداریم . مدارکمون رو پس میده و ما خداحافظی میکنیم . از اخرین کنترل هم رد میشیم و به سالن اخر میرسیم . دلم فشرده میشه . میدونم همسری دیگه بیش از این نمیتونه همراهمون بیاد . تا چشم کار میکنه ایرانی هست . جمعیت خیلی زیاده . لحظه خداحافظی میرسه و ما رومون نمیشه درست و حسابی جلوی اون همه ادم همو ببوسیم . با صدای اروم بهش میگم مواظب خودت باش و همسری هم میگه تو هم همینطور . تو هواپیما هرچی خواستی به مهمان دارا بگو بچه داری کمکت میکنن .میگم باشه نگران نباش .هدیه رو چند بار محکم میبوسه و هدیه بهش میخنده . خداحافظی میکنم و چشمام پر میشه ...

داخل هواپیما میشم . خانوم مهماندار بسیار خوش برخورد و مهربون راهنماییم میکنه و چند بار تکرار میکنه شما هرکاری دارین میتونین به من بگین با بچه سختتونه . خوشحال میشم و تشکر میکنم . تو دلم مدام نگرانم که هدیه بیتابی نکنه ولی هدیه خوش و خرم به همه جا نگاه میکنه و از خودش صدا درمیاره ...

ادامه دارد

پ.ن

دوستای نازنینم ممنون از محبتتون و اینکه به یاد ما بودین . سعی میکنم از این به بعد زود به زود اپ کنم ماچ


کلمات کلیدی:
سالی که گذشت ...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٢  

 سالی که گذشت برای من سال بسیار خوب و قشنگی بود چون بهترین هدیه زندگی دختر ناز و قشنگم رو از خدای مهربون گرفتم . سالی که گذشت قدر همسر مهربونم رو بیش از پیش دونستم ...و به همراهی و حمایتش بیشتر از قبل ایمان اوردم ... سالی که گذشت دوستان خیلی خوبی پیدا کردم .دوستان  ندیده اما پرمهر و وفادار ...

سالی که گذشت برادر بزرگم با همسر نازنینش اشنا شد   و برادر کوچکم که هنوز برای من ته تغاری حساب میشد عاشق شد . مامان گلم و پدر عزیزم طعم شیرین نوه دار شدن رو چشیدن و خواهر یکدونه و دوست داشتنی من رشته ای که خیلی بهش علاقمند بود  در دانشگاه قبول شد ... امیدوارم سال جدید هم برای خودم و خانوادم و همه شما دوستای گلم و همه ایرانی ها در هرجایی که هستن سال خوب و پر برکت و پر ارامش و شادی اوری باشه ... امین

دوستان گلم 11 روز انتظار من هم تموم شد و بیصبرانه منتظر فردا هستم . دو تا چمدون دارم که هنوز کامل  نبستمشون  اما همه خریدام رو کردم . دوست دارم قبل از رفتنم خونه تمییز و مرتب باشه .چون همسری سال تحویل هنوز اینجاست ولی واقعا فرصتم کمه .امشب اخرین شامی هست درسال قدیم که باهم خواهیم بود . غذای مورد علاقه همسری رو میذارم و هدیه عیدش رو تقدیم میکنم .فردا این موقع دقیقا من فرودگاه در حال تحویل دادن بار هستم . دعا کنید هدیه در طول سفر اروم باشه و مشکلی پیش نیاد . دلم میخواست بیش از تر این مینوشتم اما واقت ندارم . 14 فروردین برمیگردم و دوباره براتون مینویسم .امیدوارم ما رو تا اون موقع فراموش نکنید .

 

پیشاپیش سال نو مبارک قلبماچ

 

 


کلمات کلیدی:
پراکنده از همه جا ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢  

چند روزی بود که دلم میخواست اپ کنم اما وقت نمیشد . راستش انقدر که به خوندن وبلاگ دوستای دیگه علاقه دارم به نوشتن تو وبلاگ خودم دیگه نمیرسم .نمیدونم شماها هم با من هم عقیده هستین یا نه ؟ من فکر میکنم خوندن زندگی ادم ها تو وبلاگ های مختلف واقعا ارزشمند و مفیده  . بدون اینکه متحمل زحمتی بشی از تجربیات دیگران و نظرات و اعتقاداتشون مطلع میشی و استفاده میکنی . چیزی که شاید تو دنیای واقعی نتونی به این اسونی ها بهش دسترسی داشته باشی.مگه تو دنیای واقعی چقدر امکان پیدا کردن این همه ادم و دوست رو داری ؟  و خوبی وبلاگ اینه که همه بدون نقاب و بی پرده  و اسوده از خودشون و ذهنیاتشون مینویسن و من اینو خیلی دوست دارم . . . بگذریم

سه شنبه پیش وقت دکتر داشتیم برای هدیه . دل تو دلم نبود که ببینم این ماه چقدر وزن گرفته چون ماه پیشش وزنش خیلی رضایت بخش نبود اما خدا رو شکر این بار خانوم دکترش خیلی راضی بود . دخملکم در 7 ماهگی 7500 کیلوگرم شده بود . خیلیییییییی خوشحال شدم چون دوباره برگشت به  خط میانی منحنی رشد . این روزها واقعا خیلی شیرین تر شده . یه کارهایی میکنه که دلم میخواد دوباره بره تو دلم مثل پارسال همین موقع ها که با هر تکونش قند تو دلم اب میشد ... گاهی دلم برای روزای حاملگیم خیلی تنگ میشه . روزهای خیلی قشنگی بودن ...یادش به خیر.

هدیه خیلی وقته شروع کرده به ماما گفتن اما هرچی بابائیش بهش میگه بگو بابا میخنده و نمیگه . دوست نداره سینه خیز بره تا دمر میذاریمش برمیگرده به پشت . یکم تنبله این پرنسس ما . عاشقه کنترل تلویزیون و ماهواره و موبایله . وقتی هم بغلش میگیریم نگاهش همش به لوستره . دلش میخواد کریستالای اویزون لوستر رو تو دستش بگیره . غذاش رو خوب میخوره ولی شیر رو بازی بازی می خوره . خوابش هم بهتر شده خدا رو شکر دیگه شبا 12 میخوابه ...گاهی با یه لبخند فوق العاده شیرینی برمیگرده نگاهم میکنه و صورتش رو میچسبونه به صورتم . اون موقع است که دلم میخواد از عشقش بمیرمممممممم.

فردا سه شنبه است و همسری تعطیله . به خاطر یه کار اداری که خیلی برای من مهمه فردا باید بریم برن . با اینکه کلا 2 ساعت و خورده ای بیشتر راه نیست اما برای هدیه از داروخانه غذای اماده گرفتم . امیدوارم خوشش بیاد چون عادت نداره  به غذاهای کارخونه ای خانوم خانوما .همه خریدای یه هفتمون رو سه شنبه ها انجام میدیم .چون با وجود هدیه من نمیتونم هم کالسکش رو حمل کنم هم پاکت های خرید رو . خلاصه سه شنبه ها یه روز شلوغه برای ما چون هرکاری رو که فکرش رو کنین تو همین یه روز انجام میدیم . از خرید گوشت و مرغ  و وسایل خونه و اتوشویی و شستن ماشین تا پرداخت همه فاکتورا و دیدن دوستان و توی شهر چرخیدن ...

امروز سوغاتی های خواهرم رو گرفتم . و همینطور سوغاتی برادر بزرگم رو . هنوز یه عالمه دیگه مونده . فامیلا و دوستای خودم . البته برای خیلی ها شکلات میگیرم چون سخته تک تک بخوام خرید کنم ولی خوب کسان نزدیک رو دلم میخواد هدایای خوبی بگیرم . اصلا همه سفر یه طرف و باز کردن چمدون و دادن سوغاتی ها یه طرف ...

 

فقط 11 روز دیگه مونده ................ خیلییییییییی دلم میخواد زودتر بیام ایران . با اینکه خیلی چیزی نمونده اما برای من خیلی کند میگذره ...

 

 


کلمات کلیدی: