سلام به همه دوستان گل و مهربونم که با همه تنبلی های من صبوری میکنن ...
الان که بعد از مدت ها دوباره میخوام بنویسم احساس شاگرد مدرسه ای رو دارم که از وسط های سال به مدرسه جدید میره و کلی از همکلاسی هاش عقبه ...منو ببخشین برای این همه مدت بیخبری .....
انقدر تنبلی کردم و خاطرات سفر ایرانم رو ننوشتم که حالا تا بیست روزه دیگه دوباره برنامه سفر ایران دارم و احتمالا همه خاطراتم رو یک جا باید بنویسم ...
اینبار برای عروسی برادرم میرم و دوهفته ای برمیگردم . میخوام همینجا ثبت کنم که به خودم قول دادم تا حد ممکن نذارم این وبلاگ خاک بخوره ...شما هم دعا کنید حالا که هدیه به یک سالگیش نزدیک میشه .استقلال بیشتری پیدا کنه و من وقت ازاد تری داشته باشم ...و اما خبرهای خوب من !
دوست بسیار عزیزی دارم به اسم سیما که باهاش احساس خیلی نزدیکی زیادی دارم .وقتی باهاش حرف میزنم یه حس خیلی خوبی بهم دست میده بهش اطمینان دارم و تمام احساسات قلبیم رو بهش میگم . این دوست نازنین من از اون دسته ادم هایی هست که موقع نیاز بدون اینکه ازش بخوای درکنارته و طوری مشکلاتت رو اسون جلوه میده که ارامش میگیری و فکر میکنی اصلا چنین مشکلی وجود نداره ..من همیشه روش حساب میکنم ..زندگی بسیار موفقی داره خودش و همسرش عاشقانه ازدواج کردن و هردو مهندس عمران هستن و ایران زندگی میکنن . دو سالی بود که تقریبا منتظر بچه بود ولی متاسفانه حامله نمیشد خیلی هم عاشق بچست .تو این مدت خیلی در این مورد باهم صحبت میکردیم و براش دعا میکردم ... درست چند روز بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم و خبر حاملگی دوست نی نی سایتیم رو دادم سیما به من اس ام اس زد و خبر بارداریش رو داد . نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم چون میدونستم تا چه حد این دوسال اذیت شد وچقدر برای چنین روزی لحظه شماری میکرد ... جالب اینجاست که هردوی این دوستان من اهل شهرهای شمالی کشور هستن و هردو هم بچشون دی ماهی شد ... حس میکنم اروزهام یکی یکی دارن براورده میشن . براش دعا کنین بارداریه راحتی داشته باشه خیلی دختر مهربون و دوست داشتنیه ...
خبر خوب دیگه اینکه همون برادری که تیرماه برای مراسم عروسیش به ایران میرم نفر سوم کنکور فوق لیسانس شد و رشته ای که تنها 5 نفر دانشگاه تهران پذیرش داره و او نفر سومش هست رو انتخاب کرد ... بهش افتخار میکنم ...
برای هدیه نازم دارم تو دفترخاطراتش مینویسم .چون ناخوداگاه میترسم یه روزی نتونم به وبلاگم دسترسی داشته باشم فقط بگم شیرین تر از قند که میگن برای من مصداقش خود هدیه هست دوستانی که فرزند دارن میدونن من چی میگم . توی یه پست مفصل شاید در مورد شیرین کاری ها و شیطنت هاش براتون بنویسم .
راستی باید مشخصات نویسنده کنار وبلاگم رو عوض کنم من حالا 30 ساله ام . دو روز پیش تولدم بود .همیشه فکر میکردم یک زن سی ساله چه راه طولانی رو طی کرده و چقدر با تجربه است اما حالا که به سی سالگی رسیدم احساس میکنم تازه اول راه هستم ...
کسی از شما خرداد ماهی هست ؟
به فرانک نازم
عزیز دلم نمیدونی چقدر از اینکه وبلاگم رو میخونی خوشحالم . دوستت دارم خیلی زیاد ...
امروز عکسای خوشگل الینا مخملی رو دیدم و دلم ضعف رفت من هم در پست اینده عکس هدیه رو خصوصی میذارم .