خاطرات سفر ایران
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸  

جمعه , 23 اسفند  , فرودگاه Genève

برای بار صدم کیفم رو باز میکنم  و تمام مدارک سفر اعم از پاسپورت , بلیط و کارت اقامت خودم  و هدیه  رو چک میکنم  .نمیدونم چرا همیشه موقع سفر وسواس میگیرم ... هدیه خوشحال و اروم بغل بابایی به مسافرا نگاه میکنه و درکی از اینکه کجاهست و به کجا میره نداره . تو صف تحویل چمدان ها ایستادیم . تمام حواسم به همسریه . دلم میخواد خوب نگاش کنم و لحظه های اخر همه سفارشام رو بهش بکنم . میدونم که حسابی  دلتنگش میشم . دوهفته دوری زمان زیادیه برامون . بهش لبخند میزنم و میگم اخرش دل از کار نکندی ها .در جوابم میخنده و میگه خودت که میدونی الان فصل نمایشگاه ماشینه و شهر پر میشه از توریست و  فرصت خوبیه برای کار . نوبتمون میشه . یه خانوم خوشگل و خوش اخلاق چمدون ها رو تحویل میگیره . یه نگاه به هدیه میکنه و یه نگاه به همسری . میگه دختر و پدر کپی هم هستن . من هم به این جمله تکراری که بار ها و بارها از زبان همه شنیدم لبخند میزنم و حرفش رو تائید میکنم . همسری یک برگه اجازه برای همراهی تا اخرین سالن خروجی میگیره . بارمون درست 40 کیلو هست و مشکل اضافه بار نداریم . مدارکمون رو پس میده و ما خداحافظی میکنیم . از اخرین کنترل هم رد میشیم و به سالن اخر میرسیم . دلم فشرده میشه . میدونم همسری دیگه بیش از این نمیتونه همراهمون بیاد . تا چشم کار میکنه ایرانی هست . جمعیت خیلی زیاده . لحظه خداحافظی میرسه و ما رومون نمیشه درست و حسابی جلوی اون همه ادم همو ببوسیم . با صدای اروم بهش میگم مواظب خودت باش و همسری هم میگه تو هم همینطور . تو هواپیما هرچی خواستی به مهمان دارا بگو بچه داری کمکت میکنن .میگم باشه نگران نباش .هدیه رو چند بار محکم میبوسه و هدیه بهش میخنده . خداحافظی میکنم و چشمام پر میشه ...

داخل هواپیما میشم . خانوم مهماندار بسیار خوش برخورد و مهربون راهنماییم میکنه و چند بار تکرار میکنه شما هرکاری دارین میتونین به من بگین با بچه سختتونه . خوشحال میشم و تشکر میکنم . تو دلم مدام نگرانم که هدیه بیتابی نکنه ولی هدیه خوش و خرم به همه جا نگاه میکنه و از خودش صدا درمیاره ...

ادامه دارد

پ.ن

دوستای نازنینم ممنون از محبتتون و اینکه به یاد ما بودین . سعی میکنم از این به بعد زود به زود اپ کنم ماچ


کلمات کلیدی: